نگاه شهیدان
ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ اسفند ،۱۳٩٠ : توسط :


 
سخنی از یک صاحب دل
ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ بهمن ،۱۳٩٠ : توسط :

گویند: صاحب دلى ، براى اقامه نماز به مسجدى رفت . نمازگزاران ، همه او را شناختند؛
پس ، از او خواستند که پس از نماز، بر منبر رود و پند گوید . پذیرفت .
نماز جماعت تمام شد . چشم ها همه به سوى او بود. مرد صاحب دل برخاست و بر پله نخست منبر نشست .
بسم الله گفت و خدا و رسولش را ستود. آن گاه خطاب به جماعت گفت :
مردم !

هرکس از شما که مى داند امروز تا شب خواهد زیست و نخواهد مرد، برخیزد!
کسى برنخاست .

گفت : حالا هرکس از شما که خود را آماده مرگ کرده است ، برخیزد!
باز کسى برنخاست .
گفت : شگفتا از شما که به ماندن اطمینان ندارید؛ اما براى رفتن نیز آماده نیستید!

برگرفته از:http://www.phmghafeleh.blogfa.com/


 
حجاب
ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ بهمن ،۱۳٩٠ : توسط :
 
به چه می نگرید
ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ بهمن ،۱۳٩٠ : توسط :

به چه می نگرید ؟!! مگر شما در آن دور دست ها چه دیدید که هر چه می سوختیدنورتان بیشتر می شد و من هر چه می سوزم دودم بیشتر !!

 
 

((اللهم عجل لولیک الفرج به حق مادرمون زهرا))

 


 
بخشی و بوسه حاج سعید
ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ بهمن ،۱۳٩٠ : توسط :

بوسه حاج سعید قاسمی بر کف پوتین بسیجی دلاور حاج بخشی جانباز حج خونین سال1366 

بوسه حاج سعید قاسمی بر کف پوتین بسیجی دلاور حاج بخشی جانباز حج خونین سال1366 

وقتی امسال در مراسم بزرگداشت شهدای مکه حاج سعید قاسمی کف پای حاج بخشی را بوسید هم حاج سعید را شناختم و هم حاج بخشی را ،کدام سردار امروز در مقابل دیدگان مردم چنین حرکتی می کند که حاج سعید کرد بیخود نیست که شهید سید مرتضی آوینی در مورد سعید در کتاب گنجینه آسمانی آورده است که

" حاج سعید پرورده میدان رزم و جهاد فی سبیل الله است و اگر جمهوری اسلامی هیچ دست آوردی جز پرورش انسانهایی اینچنین نداشت باز هم می ارزید تا حزب الله جان و سر خویش را فدای آن سازد"

دو ماهی نگذشت که حاج بخشی هم پر کشید و رفت و تازه ما فهمیدیم که او غیر از حضور موثر در جبهه ها هم فرزند شهید است هم پدر دو شهید است که برادرش هم شهید و دامادش هم یعنی حاج نادر نادری که قبل از شهادتش یک پایش از زانو قطع شده بود دوباره در رکاب حاج بخشی به جبهه آمده و به شهادت رسیده براستی که از مردان خدا جز این توقعی نیست.

برگرفته از وبلاگ:http://www.golzare-shohada.blogfa.com

 


 
عطر شهید احمدی روشن
ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ بهمن ،۱۳٩٠ : توسط :

همین دیروز بود که فکر می کردم مباحث علمی چقدر عاشقانه اند.... و امروز فهمیدم این روزها بال علم چه زود می تواند آدم را به خدا برساند ....

 

گلویمان تشنه شربت شهادت ماند ...و .... هر روز دانشمندی سبکبال به آسمان می پرد .....

 

چشم دیدن فکرت را نداشتند که مغزت را نشانه رفتند .........

 

.....و نفهمیدند که شکستند شیشه عطر را ....و جهان را عِطر تفکر و ایمان و اعتقادت سریعتر از پیش درمی نوردد......

 

ما فرزندان امامیم..... "بکشید ما را ملت ما بیدارتر می شود" ......


 
شهید خرازی به روایت شهید آوینی...
ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ بهمن ،۱۳٩٠ : توسط :

بسی گفتیم و گفتند از شهیدان .... شهیدان را شهیدان می شناسند .

شهید خرازی به روایت شهید آوینی...

وقتی از این کانال که سنگرهای دشمن را به یکدیگر پیوند می داده اند بگذری ، به « فرمانده » خواهی رسید ، به علمدار .اورا از آستین خالی دست راستش خواهی شناخت . چه می گویم چهره ریز نقش و خنده های دلنشینش نشانه ی بهتری است. مواظب باش ، آن همه متواضع است که او را در میان همراهانش گم می کنی . اگر کسی او را نمی شناخت ، هرگز باور نمی کرد که با فرمانده لشکر مقدس امام حسین (علیه السلام) رو به رو است .ما اهل دنیا ، از فرمانده لشکر ، همان تصویری را داریم که در فیلم های سینمایی دیده ایم . اما فرمانده های سپاه اسلام ، امروز همه آن معیار ها را در هم ریخته اند.حاج حسین را ببین ، او را از آستین خالی دست راستش بشناس . جوانی خوشرو ، مهربان و صمیمی ، با اندامی نسبتا لاغر و سخت متواضع. آنان که درباره او سخن گفته اند بر دو خصلت بیش از خصائل وی تاکید کرده اند: شجاعت و تدبیر .حضور حاج حسین در نزدیکی خط مقدم درگیری، بسیار شگفت انگیز بود . اما می دانستیم او کسی نیست که بیهوده دل به دریا بزند. عالم محضر خداست و حاج حسین کسی نبود که لحظه ای از این حضور ، غفلت داشته باشد . اخذ تدبیر درست ، مستلزم دسترسی به اطلاعات درست است. وقتی خبردار شدیم که دشمن با تمام نیرو ، اقدام به پاتک کرده ، سرّ وجود او را در خط مقدم دریافتیم.

منبع: صدای شهید

یاد و خاطر همه حماسه سازان هشت سال دفاع مقدس گرامی باد.

 

 


 
خاک پای بسیجیان
ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ بهمن ،۱۳٩٠ : توسط :

محو سخنان حاج همت بودم که در صبحگاه لشگر با شور و هیجان و حرکات خاص سر و دستش مشغول سخنرانی بود . مثل همیشه آنقدر صحبت های حاجی گیرا بود که کسی به کار دیگری نپردازد. سکوت همه جا را فرا گرفته بود و صدا فقط صدای حاج همت بود و گاهی صدای صلوات بچه ها . تو همین اوضاع صدای پچ پچی توجه ها را به خود جلب کرد. صدای یکی از بسیجی های کم سن و سال لشکر بود که داشت با یکی از دوستانش صحبت می کرد. فرمانده دسته هر چی به این بسیجی تذکر داد که ساکت شود و به صحبت های فرمانده لشکر گوش کند، نوجهی نمی کرد . شیطنتش گل کرده بود مثلاً می خواست نشان بدهد که بچه بسیجی از فرمانده لشکرش نمی ترسد . خلاصه فرمانده دسته یک برخوردی با این بسیجی کرد . سر و صدا کار خودش را کرد تا بالاخره حاج همت متوجه شد و صحبت هایش را قطع کرد و پرسید " برادر ! اون جا چه خبره ؟ یک کم تحمل کنید زحمت رو کم می کنیم . " کسی از میان صفوف به طرف حاجی رفت و چیزی در گوشش گفت . حاجی سری تکان داد و رو به جمعیت کرد و خیلی محکم و قاطع گفت : "آن برادری که باهاش برخورد شده بیاد جلو ."بسیجی کم سن و سال شروع کرد سلانه سلانه به سمت جایگاه حرکت کردن . حاجی صدایش را بلند تر کرد : "بدو برادر ! بجنب "بسیجی جلوی جایگاه که رسید، حاجی محکم گفت: "بشمار سه پوتین هات را در بیار " بعد شروع کرد به شمردن. بسیجی کمی جا خورد و سرش را به علامت تعجب به پهلو چرخاند . حاجی کمی صداش رو بلند تر کرد و گفت:" بجنب برادر ! پوتین هات " بسیجی خیلی آرام شروع به باز کردن بند پوتین هایش کرد ، همه شاهد صحنه بودند . بسیجی پوتین پای راستش را بیرون کشید، حاجی خم شد و دستش را دراز کرد و گفت : " بده به من برادر ! " بسیجی یکه ای خورد و بی اختیار پوتین را به دست حاجی سپرد . حاجی لنگ پوتین را روی تریبون گذاشت و دست به کمرش برد و قمقمه اش را در آورد . در آن را باز کرد و آب آن را درون پوتین خالی کرد . همه هاج و واج مانده بودند که این دیگر چه جور تنبیهی است؟ حاجی انگار که حواسش به هیچ کجا نباشد ، مشغول کار خودش بود و یک دفعه پوتین را بلند کرد و لبه آن را به دهان گذاشت و آب داخلش را نوشید و آن را دراز کرد به طرف بسیجی و خیلی آرام گفت:" برو سر جایت برادر!" بسیجی که مثل آدم آهنی سر جایش خشکش زده بود پوتین را گرفت و حاجی هم بلند و طوری که همه بشنوند گفت: " ابراهیم همت! خاک پای همه شما بسیجی هاست. ابراهیم همت توی پوتین شما بسیجی ها آب می خوره، ابراهیم همت از همه شما التماس دعا داره. جوان بسیجی یک دفعه مثل برق گرفته دستش را بالا برد و فریاد زد: برای سلامتی فرمانده لشکر حق صلوات .و انفجار صلوات ، محوطه صبحگاه را لرزاند.

                                                  التماس دعا

بر گرفته از وبلاگ کربلای پنج



الگوهای بهشتی


 
← صفحه بعد